تبليغاتX
من همونم

من همونم

باورم کن

سهراب


روی آن شیشه ی تب دار تو را ها کردم


اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم


شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد  


شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم


با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را


عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/22ساعت 15:50  توسط  آبی  | 

من همونم.....

من همونم که چشاتو
واسه گریه نمی خواستم
حرفی که بغض دلم بود
رک زده میگه که راستم
تو حریم سرد موندن
تو رو عاشقونه باختم
من همونم که صداتو
پر هق هق نمی ذاشتم
شب آخر هراسٌ
توی بچگیم گذاشتم
تن حسرت یه دنیا
توی خاک تو نکاشتم
من یه جرعه از زمستون
تویی زخمی تویی داغون
من بده شرم تو بازی
من تگرگ تو گل نازی ۲
من شکوتٌ که ندیدم
کور بودم فقط شنیدم
که چقدر هلاک یاری
یاری که هیچوقت نداری
من صداتُ نشنیدم
نم اشکاتو ندیدم
تو حریم سرد موندن
آخرین غنچه که چیدم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/15ساعت 14:17  توسط  آبی  | 

سلام..................

امیدوارم حالتون خوب باشه..............

میدونید من خیلی کم اینجوری آپ میکنم (از زبون خودم بنویسم).

خب میدونید چند وقته به زحمت آپ میکنم...یعنی فرصت نمیکنم یکم مشکل دارم

به این نتیجه رسیدم که وبو تعطیل کنم

دلم واسه همتون تنگ میشه...........خداحافظ.............

(هادی)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 0:13  توسط  آبی  | 

ماجرای یک عشق ........

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

                                مریم حیدرزاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 19:58  توسط  آبی  | 

خاطرات................

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت ...

                                    فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 19:50  توسط  آبی  | 

خط به خط

آينده

 

گذشته ي تو معلوم است و حال تو مشخص، آينده

است كه كسي از آن خبر ندارد.

                                               ماري كوري

 

 

وسعت آينده،به اندازه ي همه ي جهان ابديت است.

 

                                              ابو علي سينا

 

 

بشر،امروز را زندگي مي كند براي اينكه به فردا

دست پيدا كند.

                                              جورج برنارد شاو

 

 

نگراني شما ازآينده،كوچك ترين تغييري دررويدادهاي

آينده ندارد.

                                              وين داير

 

 

تنها محدوديت ما در ادراك آينده، ترديدهايمان نسبت

 به امروز است.

                                             فرانكلين روزولت

 

 

آناني كه به رويدادهاي آينده ي خود  گرفتارند ، آنچه

 به اكنون وابسته است رضايتشان را فراهم

نمي كند.

                                             وين داير

 

 

آينده ها به  نظر بزرگ  جلوه  مي كنند، ولي  وقتي 

گذشتند مي فهميم كه ناچيز بودند.

 

                                             موريس مترلينگ

 

درهاي آهنين را به روي  گذشته  و آينده  ببنديد  و

ديروز و فردا را در كار امروز مداخله ندهيد.

                                            

                                              ديل كارنگي

 

 

امروز تو به ديروز مبدل مي شود، اما ممكن است

 فرداي تو امروز نشود.

                                             توماس اديسون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 14:19  توسط  آبی  | 

دل تنگ ......

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ  

                     (فریدون مشیری)                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:57  توسط  آبی  | 

کاش میشد......

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش میشد با نسیمشامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش میشد در سکوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
کاش میشد چادر شب را کشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
 در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
کاش میشد با محبت خانه ساخت
یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را
خانه کرد و به گل خورشید داد
کاش میشد بر تمام مردمان
 پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد
بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت
کاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
کاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم
کاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یک سبد نسرین دهم
کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 22:5  توسط  آبی  | 

عشق و پرندگان

 در غروب یک روز شنبه غمگین، پرنده ای که برای پیدا کردن غذا، راهی طولانی را سپری کرده 

بود درمسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کند و می میرد!

 

 

 پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری (احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده  مرده   به جلو سعی می کند که به او کمک تا از وسط اتوبان خارج بشود و از اونجا دور بشوند!

 

 

 مدتی نمی گذرد که اتومبیل دیگری به سمت پرنده مرده می آید و پرنده به وسیله باد چند قدم آن طرف تر پرتاب می کند، بطوریکه پرنده مرده به پشت می افتد! دومی دوباره سعی خودش را آغاز می کند و می خواهد که او را برگرداند که بتواند پرواز کند و از آنجا نجات پیدا کند!

 

 

  پرنده دومی وقتی او را بر می گرداند، فریاد می زند که: چرا بلند نمی شوی؟

 

 

 اما پرنده مرده دیگر صدای او را نمی شنود! پرنده دومی باز هم سعی می کند که پرنده مرده را از جایش بلند   کند

 

 

 ماشینها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودند و هر کدام، او را به سمتی پرتاب می کردند و پرنده دومی به سرعت او را دوباره به حالت اولش بر می گرداند تا بتوانند از آنجا فرار کنند!

 

 پرنده دیگری نزدیک پرنده دومی می شود و می گوید که او دیگر مرده است و باید از او دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتنند باز هم تلاشش را می کند تا یک بار دیگر بتواند پرواز زیبای او را دوباره ببیند!

 پرنده عاشق همه انرژی خودش را مصرف می کند! اما …

 عکاس این عکسها می گوید که دیگر نتوانسته است عکس دیگری از آنها بگیرد اما دیده است که پرنده عاشق جسد معشوقش را به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین آنها به وجود آمد…

گرفته شده از وبلاگ آسمان با تلخیصaseman.weblogs

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 13:23  توسط  آبی  | 

انسان بساز............

      پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد

          و به او داد تا مانند پازل درستش كند.

          پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد.

          پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد:

          چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني؟

           پسر جواب داد:

         " پشت نقشه عكس يه آدم بود، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 12:58  توسط  آبی  |