عشق و پرندگان
بود درمسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کند و می میرد!

پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری (احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کند که به او کمک تا از وسط اتوبان خارج بشود و از اونجا دور بشوند!

مدتی نمی گذرد که اتومبیل دیگری به سمت پرنده مرده می آید و پرنده به وسیله باد چند قدم آن طرف تر پرتاب می کند، بطوریکه پرنده مرده به پشت می افتد! دومی دوباره سعی خودش را آغاز می کند و می خواهد که او را برگرداند که بتواند پرواز کند و از آنجا نجات پیدا کند!


اما پرنده مرده دیگر صدای او را نمی شنود! پرنده دومی باز هم سعی می کند که پرنده مرده را از جایش بلند کند

ماشینها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودند و هر کدام، او را به سمتی پرتاب می کردند و پرنده دومی به سرعت او را دوباره به حالت اولش بر می گرداند تا بتوانند از آنجا فرار کنند!

پرنده دیگری نزدیک پرنده دومی می شود و می گوید که او دیگر مرده است و باید از او دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتنند باز هم تلاشش را می کند تا یک بار دیگر بتواند پرواز زیبای او را دوباره ببیند!
پرنده عاشق همه انرژی خودش را مصرف می کند! اما …
عکاس این عکسها می گوید که دیگر نتوانسته است عکس دیگری از آنها بگیرد اما دیده است که پرنده عاشق جسد معشوقش را به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین آنها به وجود آمد…
انسان بساز............
و به او داد تا مانند پازل درستش كند.
پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد.
پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد:
چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني؟
پسر جواب داد:
" پشت نقشه عكس يه آدم بود، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد"
من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام.
من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.
يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...


